محمدحسانمحمدحسان، تا این لحظه: 14 سال و 8 ماه و 3 روز سن داره

محمدحسان عزیز

هشت ماهگی و محرم

1391/9/1 20:25
483 بازدید
اشتراک گذاری

حسان عزیزم هر روز که میگذره شیرین تر میشی و حسابی بیشتر از قبل بهت وابسته میشم.

حسانم هر وقت که یک اتفاقی می افته که ناراحت و ناامید میشم فقط نگاه کردن به صورت پاک و معصوم تو که دوباره همه چیز رو واسم شیرین میکنه.

احساس میکنم این روزا بهترین روزای زندگیم هستن. اصلا نمیدونم چیجوری بگم که چقدر دوستت دارم.شبها وقتی کنارم خوابت میبره صدای نفسات توی خواب برام قشنگترین لالایی دنیاست.

امسال بیشتراز هرسالی روضه حضرت علی اصغر قلبم رو میسوزونه. بیشتر از هر سالی میفهمم خانوم رباب چی کشیده. از دیروز که بدجوری سرما خوردی و سینه و سرت چرک کرده خیلی دارم غصه میخورم. با خودم میگم خانم رباب تو صحرا کربلا چی کشیده؟!! این سرما خوردگی تو که اصلا با اون چیزی که اونها کشیدن قابل مقایسه نیست...

جمعه یعنی 3 آذر و 8 محرم قراره ببرمت مراسم شیرخوارگان حسینی. امیدوارم پسرم وقتی بزرگ شدی از سینه زنای واقعی امام حسین بشی.

چندهفته پیش واسه روز عرفه با قطار با مامانی و دایی علیرضا رفتیم مشهد و تو واسه دومین بار تو عمر هشت ماهت دعای عرفه رو حرم امام رضا بودی. آخه پارسال هم وقتی تو شکمم نفس میکشیدی واسه دعای عرفه حرم آقا بودی.

من همه اینا رو به فال نیک میگیرم پسرم. امیدوارم وقتی بزرگ شدی باعث رو سفیدی مامان و بابات بشی.

راستی دیروز هم اولین دندونت نیش زد. اگه بدونی چقد با حس کردنش زیر انگشتم حس خوبی داشتم.. احساس کردم یه پله بزرگ تر شدی پسرم. دیگه اینکه یه هفته ای میشه وقتی دنبالم راه میافتی و چاردست و پا میری منو با ماما گفتنت صدا میکنی. تغریبا سه چهار روزه که بدون اینکه دستت رو از جایی بگیری وایمیستی. مامان جیگرت رو بخوره ملوسکم

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)